تبلیغات
عشق چیست؟


شاگردی از استادش پرسید: عشق چیست؟
 استاد در جوابش گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور. اما در هنگام عبور از گندم زار  به یاد داشته که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی!
 شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.
 استاد پرسید: چه آوردی؟
 و شاگرد با حسرت جواب داد: هیچ! هر چه جلو می رفتم، خوشه های پرپشت تر می دیدم و به امید پیدا کردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم.
استاد پاسخ داد: عشق یعنی همین
شاگرد پرسید؟ پس ازدواج چیست؟
استاد گفت: این بار به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور و به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی.
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت.
استاد پرسید؛ آیا به راستی این بلندترین درخت است؟
شاگرد پاسخ داد: اولین درخت بلندی که دیدم انتخاب کردم ترسیدم بلندتر از آن پیدا نکنم و دست خالی برگردم.
استاد پاسخ داد: ازدواج یعنی همین


تاریخ : دوشنبه 1394/04/1 | 03:06 ق.ظ | نویسنده : صادق | نظرات

کاش می شد در نمازم عشق را دعوت کنم ...
کاش می شد بهتر ازآن با خدا صحبت کنم....
کاش می شد یک شب از شبهای عمرم با خدا
بی خیال از آب و نان در گوشه ای خلوت کنم....
کو مرادی، مرشدی یا خضرِ دانایی که من
همچو موسی مدتی در محضرش خدمت کنم...
تشنه ام من تشنه ی آبی که اسکندر نخورد
می رسم روزی به آن اما اگر همت کنم...
ترسم آخر مثل دل هایی که دورند از خدا
من به این دل مردگی های خودم عادت کنم...
باید امشب شوق رفتن در سرم پیدا شود
کوله بارم کو؟ که از "من " تا " خدا " هجرت کنم...
کو مسیرم ؟ هجرت و سجاده ام ؟ تا بعد از این
لحظه های خلوتم را با خدا قسمت کنم...
شهر سر تا سر پر از پس کوچه های غربت است
می روم تا در نمازم ترک این غربت کنم....



تاریخ : دوشنبه 1394/04/1 | 03:24 ق.ظ | نویسنده : صادق | نظرات


عـاشـق اون لحـظه ایـم کـه

بـا هیـجـان بـرام یـه چـیـزی رو تـعـریف مـیـکـنه

انــقــد  مـیـون تـعریـف کـردن مـیخـنـده

کـه مـن هـیچی نـمیـفـهـمم

جـز صـدای خـنـده های شـیـریـنـش

صـدای خـنـده مـعـشـوق دلـنـوازتـریـن صـدای دنـیـاس



تاریخ : دوشنبه 1394/04/1 | 03:11 ق.ظ | نویسنده : صادق | نظرات

بگذار سر بــه سینه ی من در سکوت ، دوست
گاهی همین قشنگ ترین شکل گفت و گوست

بگذار  دست های  تـــو  با  گیسوان  من
سربسته باز شرح دهند آنچه مو به موست

دلواپس قضاوت مردم نباش ، عشق
چیزی که دیر می برد از آدم آبروست!

آزار  می رسانــم  اگـــر  خشمگیــن  نشو
از دوستان هرآنچه به هم می رسد ، نکوست

من را مجال دلخوشی بیشتر نداد
ابری که آفتاب دمی در کنار اوست

آغــوش وا کن ابر! مرا در بغـل بگیــر!
بارانی ام شبیه بهاری که پیش روست



تاریخ : دوشنبه 1394/04/1 | 03:03 ق.ظ | نویسنده : صادق | نظرات


تاریخ : چهارشنبه 1393/12/20 | 12:32 ق.ظ | نویسنده : صادق | نظرات

تمام حرفات نیرنگ  

دیگه تو دلت جای ندارم 

سخت اون روزای سرما 

سختی دلتنگی درما 

توهمون روزاکه من گمت کرده بودم 

دل من آشفته ترشد  

تو می شدی دورتر ودورتر 

فصل بی رنگی من بود 

فصل بی توبودن 

دیگه معنایی ندارد انگار 

روزهای قبلی وقبلا  

تومثل یه رویا 

مثل اون پرنده 

می دهی به من دوتا بال  

کاش می شد  تورادید

تویه لحظه های غمگین 

تویه اون لحظه که حسرت 

می شینه ساکت دردل من 

دل من باز یاد تو کرده

یاد اون روزها گذشتند 

من شدم تنها بدونت 

حس وحالی هیچی دیگه نداشتم 

دیگه حتی اون روزها که 

توبرام صبرمی کردی تا من بیام  

دیگه اون حسه چرانیست 

همیشه یه حسی بودکه 

هردومنتظر می موندیم 

مثل شوق باهم بودن  

انتظار دلهره ی ما

هرچقدرصدات زدم  من

توهرگز من وندیدی 

توهرگز نخواستی باشم 

عشق من ساده وصادق 

عشق من باتو می مانه 

من اگرپردردم 

من اگرساکت وسردم 

بی خیال مهم اینکه تورادارم  

وقتی دلت یهولرزید 

بدون من همیشه عاشقت هستم 

یعنی هستی من هستی 

من به یاد توماندم 

تونبودی نخواندی 

عاشقانه باتوخواندم 

تویه لحظه های سرد 

خط به خط تو یادگاری 

باخودت نگفتی اما

چرابعداین دلتنگی  

دیگه خاطری برات نمونده 

من اماهنوز بی قرارم  

 باتو می مانم.



تاریخ : چهارشنبه 1393/12/20 | 12:30 ق.ظ | نویسنده : صادق | نظرات


تاریخ : چهارشنبه 1393/12/20 | 12:30 ق.ظ | نویسنده : صادق | نظرات
این شعررابه سه گونه می توان نوشت 

راه که می روی 

بادرانشانه می گیری  

اوتنهابازیش گرفته 

اودرگیرموهایت است 

 

 

----- 

بادرانشانه می گیری  

اوتنهابازیش گرفته  

راه که می روی

اودرگیرموهایت است  

-------- 

راه که می روی 

بادرانشانه می گیری  

اوتنهابازیش گرفته 

اودرگیر ودارموهایت است



تاریخ : چهارشنبه 1393/12/20 | 12:28 ق.ظ | نویسنده : صادق | نظرات


وقتی می خواهی بروی
آسمان صاف است
راه ها هموار
ترن ها مرتب سوت می کشند

همینطور کشتی
اما وقتی می خواهی بیایی
دریاها طوفانی می شوند

آسمان ها ابری
راه های زمینی را برف می بندد


تاریخ : چهارشنبه 1393/12/20 | 12:22 ق.ظ | نویسنده : صادق | نظرات


چقــــدر کــم تـوقــع شــده ام ....
نـــہ آغـوشتـــــــ را مــے خـواهـــم ،

نــــہ یکـــــــ بوســـہ..!

نــــہ حتـــے بــودنتـــــــــ را ...

همیـــن کـــہ بـیایــے و از کـنـــارم رد شــوے کــافـــے استــــــــــ ...

مــــــرا بـــہ آرامـش مـــے رسانــد حتــے،

اصطکـــاکــــــــ سایـــہ هایمـــان. . .



تاریخ : چهارشنبه 1393/12/20 | 12:20 ق.ظ | نویسنده : صادق | نظرات


ایـــــــن روزا میگــــذَرَن ،
وَلــــــی مَــــــن اَز ایــــــن روزا نمیــــگذَرَم ...



تاریخ : چهارشنبه 1393/12/20 | 12:19 ق.ظ | نویسنده : صادق | نظرات

 یک نامه ام، بدون شروع و بــــدون نام

امــروز هـم مطابق معمـــــول ناتمــــام

خوش كرده ام كنارتو دل وا كنم كمی

همسایه ی همیشه ی ناآشنا؛سلام

ازحال و روز خودكه بگویم،حكایتی است

بـی صفحه زندگانــی بـی روح و كم دوام

جــویای حـــال از قلــم افتاده هـــا مباش

ایام خوش خیالی و بی حالی ات،به كام!

دردی دوا نمی كنــد از متن تشــنه ام

چیزی شبیه یک دل در حــال انهــــدام

در پیشگــاه روشــن آییــنه می زنـــم

جامی به افتخــــار تو با بــاد روی بــام

باشد برای بعد اگــــر حرف دیگری است

تا قصه ای دوباره از این دست، والسلام!

 



تاریخ : چهارشنبه 1393/12/20 | 12:16 ق.ظ | نویسنده : صادق | نظرات


تاریخ : چهارشنبه 1393/11/8 | 05:27 ب.ظ | نویسنده : صادق | نظرات


تاریخ : چهارشنبه 1393/11/8 | 05:27 ب.ظ | نویسنده : صادق | نظرات

استاد می گوید: اگر باید بگریید، همچون کودکان بگریید

زمانی کودک بودید، و یکی از نخستین چیزهایی که از زندگی آموختید، گریستن بود، چون گریستن بخشی از زندگی است. هرگز از یاد مبرید که آزادید، ونشان دادن احساساتتان شرم آور نیست

فریاد بزنید، با صدای بلند هق هق کنید، هر چه قدر که مایلید، سر و صدا کنید.چون کودکان این گونه می گریند، و آنان سریعترین راه آرامش بخشیدن به قلبشان را می شناسند

هرگز متوجه شده اید که کودکان چه طور از گریستن دست می کشند؟ از گریستن دست می کشند، چون چیزی حواسشان را منحرف می کند.چیزی آنها را به سوی ماجرای بعدی فرا می خواند

.کودکان خیلی سریع دست از گریه می کشند

.و برای شما نیز این گونه خواهد بود. تنها اگر همچون کودکان بگریید

 



تاریخ : چهارشنبه 1393/11/8 | 05:25 ب.ظ | نویسنده : صادق | نظرات

تعداد کل صفحات : 31 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

  • قالب وبلاگ
  • اس ام اس
  • گالری عکس