تبلیغات
عشــــق چیـــست؟ تماس با ما

فونت زیبا ساز

فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز


خدایا : من گمشده ی دریای متلاطم روزگارم و تو بزرگواری !

پس ای خدا! هیچ می دانی که بزرگوار آن است که گمشده ای را به

 مقصد برساند ؟ تا ابد محتاج یاری تو ، رحمت تو ، توجه تو ، عشق تو ،گذشت تو ، عفو تو ، مهربانی تو ، و در یک کلام ... محتاج توام



تاریخ : دوشنبه 1393/04/23 | 10:22 ب.ظ | نویسنده : صادق | نظرات


تاریخ : چهارشنبه 1393/11/8 | 04:27 ب.ظ | نویسنده : صادق | نظرات


تاریخ : چهارشنبه 1393/11/8 | 04:27 ب.ظ | نویسنده : صادق | نظرات

استاد می گوید: اگر باید بگریید، همچون کودکان بگریید

زمانی کودک بودید، و یکی از نخستین چیزهایی که از زندگی آموختید، گریستن بود، چون گریستن بخشی از زندگی است. هرگز از یاد مبرید که آزادید، ونشان دادن احساساتتان شرم آور نیست

فریاد بزنید، با صدای بلند هق هق کنید، هر چه قدر که مایلید، سر و صدا کنید.چون کودکان این گونه می گریند، و آنان سریعترین راه آرامش بخشیدن به قلبشان را می شناسند

هرگز متوجه شده اید که کودکان چه طور از گریستن دست می کشند؟ از گریستن دست می کشند، چون چیزی حواسشان را منحرف می کند.چیزی آنها را به سوی ماجرای بعدی فرا می خواند

.کودکان خیلی سریع دست از گریه می کشند

.و برای شما نیز این گونه خواهد بود. تنها اگر همچون کودکان بگریید

 



تاریخ : چهارشنبه 1393/11/8 | 04:25 ب.ظ | نویسنده : صادق | نظرات

فقط یك گام دیگر مانده تا پای بلند دار

كمی آهسته تر شاید...نه محكم تر قدم بگذار

 

به شدت خسته ام از خود، به شدت خسته ام از تو

بیا ای  جان بی ارزش، بیا دست از سرم بردار

 

خدا می داند ای مردم، دلم چون ساقة گندم

نمی رقصد بجز با گل، نمی میرد مگر با خار

 

نه با جن نسبتی دارم، نه از اقوام انسانم

مرا از من بگیر و دست موجودی دگر بسپار

 

خودت بنشین قضاوت كن اگر تو جای من بودی

چه می گفتی به این مردم، چه می كردی به این دیوار؟

 

خدایا گر چه كفر است این ولی یك شب از این شبها

.فقط یك لحظه -

 



تاریخ : چهارشنبه 1393/11/8 | 04:24 ب.ظ | نویسنده : صادق | نظرات

شبی در شب ترین شبها، تو ماهم می شوی آیا؟

تو تسلیم تماشای نگاهم می شوی آیا؟

شبیه یك پرنده، خیس از باران كه می آیم؟

تو با دستان پر مهرت، پناهم می شوی آیا؟

پس از طی كردن فرسنگها راهی كه می دانی

كنار خستگیها، تكیه گاهم می شوی آیا؟

شناكردن میان خاك را بد من بلد هستم

تو اقیانوس موج آماج را هم می شوی آیا؟

نگاه ناشیانه من به هستی داشتم عمری

تو تصحیح تمام اشتباهاتم می شوی آیا ؟

ا گر بی روز و بی تقویم ماندم من

به و صل فصلهایت، سال و ماهم می شوی آیا؟

برای دوستم داری گواهت بوده ام عمری

برای دوستت دارم گواهم می شوی آیا؟

شب افسانه ای با تو طلوع تازه ای دارد

تو در صبح اساطیری پگا هم می شوی آیا؟

صبور و ساده ای اما ،عمیق و ژرف،عشق من

برای حرف نجوا، نعره چاهم می شوی آیا؟

پس از صد سال ا گر بد ترجمه كردی نگاهم را

به پاس اشكهایم عذر خواهم می شوی آیا؟

تو شیرین تر از آن هستی كه شادابیت كم گردد

و از خود تلخ می پرسم تباهم می شوی آیا؟!!!

 



تاریخ : چهارشنبه 1393/11/8 | 04:23 ب.ظ | نویسنده : صادق | نظرات

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند

طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم...

یادمان باشد اگر این دلمان بی کس ماند

طلب مهر ز هر چشم خماری نکنیم...

یادمان باشد که دگر لیلی و مجنونی نیست

به چه قیمت دلمان بهر کسی چاک کنیم...

یادمان باشد که در این بحر دو رنگی و ریا

دگر حتی طلب آب ز دریا نکنیم...

یادمان باشد اگر از پس هر شب روزیست

دگر آن روز پی قلب سیاهی نرویم...

یادمان باشد اگر شمعی و پروانه به یکجا دیدیم

طلب سوختن بال و پر کس نکنیم...

 



تاریخ : چهارشنبه 1393/11/8 | 04:21 ب.ظ | نویسنده : صادق | نظرات
یادش بخیر روزایی كه گل یاست بودم
یادش بخیر قدیما هوش و حواست بودم      

حالا ازم رنجیدی
گفتی از من بریدی
دیگه تو قهری با من
جوابم نمی دی

بگو مگه دوسم نداشتی
چرا رفتی تنهام گذاشتی
دیگه بسه برگرد كنارم
عزیزم آشتی آشتی

بگو مگه دوسم نداشتی
چرا رفتی تنهام گذاشتی
دیگه بسه برگرد كنارم
عزیزم آشتی آشتی


تا یه قدم بذاری
می یام به پیشواز تو
می شم مثل گذشته دلبر طناز تو

حیفه من وتو از هم برنجیم و جدا شیم
مثل یه عكس كهنه رنگ گذشته ها شیم

بگو مگه دوسم نداشتی
چرا رفتی تنهام گذاشتی
دیگه بسه برگرد كنارم
عزیزم آشتی آشتی

بگو مگه دوسم نداشتی
چرا رفتی تنهام گذاشتی
دیگه بسه برگرد كنارم
عزیزم آشتی آشتی


دو روز دنیا عزیزم ارزش نداره
فاصله بین من وتو سردی می یاره

خونه رو گلخونه می كنم برات
تا كه باز عشق ببینم تو چشات

از راه بیا امشب
بیا به دیدارم
در انتظار تو
همیشه بیدارم
هنوز تویی دار و ندارم

بگو مگه دوسم نداشتی
چرا رفتی تنهام گذاشتی
دیگه بسه برگرد كنارم
عزیزم آشتی آشتی

بگو مگه دوسم نداشتی
چرا رفتی تنهام گذاشتی
دیگه بسه برگرد كنارم
عزیزم آشتی آشتی


تاریخ : چهارشنبه 1393/11/8 | 04:20 ب.ظ | نویسنده : صادق | نظرات

تو نمی دونی من چی کشیدم وقتی که گفتی تو رو نمی خوام

 باور ندارم که دیگه نیستی حالا تو رفتی من اینجا تنهام

 

 

یه شوخی بود و یه غصه تلخ وقتی که گفتی تو رو نمی خوام

خیال می کردم می خوای بترسم شاید هنوزم باور نکردم

 

 

چشمای گریون دستای خسته دوری چشمات منو شکسته

رنگ اون چشات چشای سیات زنجیر دلت دستامو بسته

 

 

شاید یه حسود چشممون زده بگو کی ما رو تنهایی دیده

ولی میدونم تو آسمونا غصه ما رو یکی شنیده

 

 

تو باور نکن هر کی بهت گفت پیشت می مونم پیشت می مونم

باورندارم که دیگه نیستی تا ته دنیا از تو می خونم

 

 

چشمای گریون دستای خسته دوری چشمات منو شکسته

رنگ اون چشات چشای سیات زنجیر دلت دستامو بسته

 

 

تو نمی دونی من چی کشیدم وقتی که گفتی تو رو نمی خوام

باور ندارم که دیگه نیستی حالا تو رفتی من اینجا تنهام

 

 

یه شوخی بود و یه غصه تلخ وقتی که گفتی تو رو نمی خوام

خیال می کردم می خوای بترسم شاید هنوزم باور نکردم

 

 

چشمای گریون دستای خسته دوری چشمات منو شکسته

رنگ اون چشات چشای سیات زنجیر دلت دستامو بسته

 

 

شاید یه حسود چشممون زده بگو کی ما رو تنهایی دیده

ولی میدونم تو آسمونا غصه ما رو یکی شنیده

 



تاریخ : چهارشنبه 1393/11/8 | 04:19 ب.ظ | نویسنده : صادق | نظرات

این روزا عادت همه رفتنو دل شکستنه
درد تمام عاشقا پای کسی نشستنه

این روزا مشق بچه هایه صفحه آشفتگیه
گردای روی آینه فقط غم زندگیه

این روزا درد عاشقا فقط غم ندیدنه
مشکل بی ستاره ها یه کم ستاره چیدنه

این روزا کار گلدونا از شبنمی تر شدنه
آرزوی شقایقا یه کم کبوتر شدنه

این روزا آسمونمون پر از شکسته بالیه
جای نگاه عاشقت باز توی خونه خالیه

این روزا کار آدما دلای پاک رو بردنه
بعدش اونو گرفتنو به دیگری سپردنه

این روزا کار آدما تو انتظار گذاشتنه
ساده ترین بهونشون از هم خبر نداشتنه

این روزا سهم عاشقا غصه و بی وفائیه
جرم تمومشون فقط لذت آشنائیه

این روزا چشمای همه غرق نیاز و شبنمه
رو گونه هر عاشقی چند قطره بارون غمه

این روزا قصه ها همش قصه دل سوزوندنه
خلاصه حرف همه پس زدن و نموندنه

 



تاریخ : چهارشنبه 1393/11/8 | 04:18 ب.ظ | نویسنده : صادق | نظرات

گلی بودم، فرو بردی به قلبم خارهایت را
تو ای تبریز!بر دوشم نهادی بارهایت را

گذشت آب از سرم، ای شهر!بعد از این مواظب باش
جنون من به آتش می کشد بازارهایت را

پلی دیگر به تاریخت بزن، اما بترس از من
که شاید منفجر کردم پل سردارهایت را

صدای ناله ها و ضجه ها دیوانه ام کرده ست
محبت کن شبانه رگ بزن بیمارهایت را!

بگو تا بادها هر صبح مثل برگ پاییزی
بروبند از خیابان لاشه ی مردارهایت را

شعار زنده باد و مرگ بر ... هرگز! به یاد ارک
"گلوله" می نویسم سینه ی دیوارهایت را

دلم می سوزد و از داغ و دردم دم نخواهم زد
به روی سینه ام خاموش کن سیگارهایت را


تاریخ : چهارشنبه 1393/11/8 | 04:02 ب.ظ | نویسنده : صادق | نظرات

دست عشق از دامن دل دور باد!
می‌توان آیا به دل دستور داد؟

می‌توان آیا به دریا حکم کرد
که دلت را یادی از ساحل مباد؟

موج را آیا توان فرمود: ایست!
باد را فرمود: باید ایستاد؟

آنکه دستور زبان عشق را
بی‌گزاره در نهاد ما نهاد

خوب می‌دانست تیغ تیز را
در کف مستی نمی‌بایست داد



تاریخ : چهارشنبه 1393/11/8 | 04:01 ب.ظ | نویسنده : صادق | نظرات

از حال و هواهای بدِ این روزهام...

باران که می گیرد به هم می ریزد اعصابم
تقصیر باران نیست...می گویند: بی تابم...!

گاهی تو را آنقدر می خواهم به تنهایی
طوری که حتی بودنم را بر نمی تابم

هر صبح،بی صبحانه از خود می زنم بیرون
هرشب کنار سفره،بُق کرده ست بشقابم

بی تو تمام پارک های شهر را تا عصر
می گردم و انگار دستی می دهد تابم

شب ها که پیشم نیستی...خوابم نمی گیرد
وقتی نمی بوسی مرا...با "قرص" می خوابم...!


تاریخ : چهارشنبه 1393/11/8 | 04:00 ب.ظ | نویسنده : صادق | نظرات
صبحت به خیر آفتابم!...دیشب نخوابیدی انگار
این شانه ها گرم و خیسند...تا صبح باریدی انگار

دنیای تو یک نفر بود...دنیای من خالی از تو...
من در هوای تو و...تو جز من نمی دیدی انگار

هربار یک بغض کهنه، روی سرت خالی ام کرد
تو مهربان بودی آنقدر...طوری که نشنیدی انگار

گفتم که حالِ بدم را فردا به رویم نیاور
با خنده گفتی: تو خوبی...یعنی که فهمیدی انگار

تا زود خوابم بگیرد...آرام...آرام...آرام
از "عشق" گفتی...دلم ریخت...اما تو ترسیدی انگار

گفتی: رها کن خودت را...پیشم که هستی خودت باش
گفتم: اگر من نباشم!؟...با بغض خندیدی انگار

صبح است و تب دارم از تو...این گونه ها داغ و خیسند
در خواب، پیشانی ام را با گریه بوسیدی انگار...!


تاریخ : چهارشنبه 1393/11/8 | 03:59 ب.ظ | نویسنده : صادق | نظرات
هرچند پیش روی تو غرق خجالتند
چشمان این غریبه فقط با تو راحتند

بانو...به بی قراری شاعر ببخش اگر
این شعرها به حضرت چشمت جسارتند

آغوشت آشیانه ی گرم کبوتران
لبخندهات...حس نجیب زیارتند

دور از نگاه سرد جهان...دست های من
با بافه های موی تو سرگرم خلوتند

دنیا سکوت های مرا ساده فکر کرد
از حرف دل پُرند...اگر بی شکایتند

بی خواب کوچه گردی و بدخوابی ام نباش
دلشوره های هرشبم از روی عادتند

هی کوچه...کوچه...کوچه...به پایان نمی رسم
شب های سرد و ابری من بی نهایتند...!


تاریخ : چهارشنبه 1393/11/8 | 03:58 ب.ظ | نویسنده : صادق | نظرات

بنام انفرادیها بنام میرها تک تک

بنام باتوم و چوب و بنام دزدی آرا

بنام اعتراض و دستگیری و چگوآرا

بنام عشق ساندیس و بهشت زور بردنها

بنام فکر من در هاله ی سانسور خوردنها

بنام فقر و تحریم و بنام مهر و تکبیر و

بنام منبر و حصر و سه تا هم حکم دلگیر و

بنام اعتصاب و اعتراف و حکم تعزیری

بنام قاضی شهری که سوگ عشق میگیری

بنامی نامی نان را به نرخ روز خوردنها

بنام بابک زنجانی و تلیارد بردنها

که من از درد میپیچم ولی با سبز میسازم

به چشمت فتنه گر هستم ولی برخویش مینازم



تاریخ : چهارشنبه 1393/11/8 | 03:58 ب.ظ | نویسنده : صادق | نظرات

تعداد کل صفحات : 36 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

  • فروش بک لینک | قالب وبلاگ | قالب وبلاگ